امروز 7 امه و فردا عقد (عروسی، نمیدونم چی ) دوستمه و من خیلی خیلی دیر به فکر اقدام عملی جهت فیکس کردن نوبت برای ارایشگاه افتادم
بگذریم...
یه راهی رو هی سلانه سلانه میرم که نمیدونم درسته یا نه! بین خودکشی برای آزمون استخدامی، میخونم برای ارشد (اونم نه سفت و سفت :/ )
نه این که ارشد آش دهن سوزی باشه، نه... چون راهی برای فرار از اینجاست... نه به یه آرمان شهر، نه... به یه جای نسسسسبتا نرمال ! خیلی مسخرت، نه؟ :)))
چرا اینقدر دقیقه نودی هستم من خدا (محکم به پیشانی خود می کوبد.
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
یادداشت شماره 67:
بعد از این همه مدت چه اتفاقاتی افتاد... فارغ التحصیل شدم، طی یک سفر ده روز از اصفهان تا تهران رو درنوردیدم هم به نیت انجام کار هم سیاحت
آخرین بار خرداد پارسال یادداشت نوشته بودم، اون موقع هنوز شهریور 1400 نیومده بود، هنوز مهر 1400 نیومده بود و بدتر (شایدم بهتر) از همه آبان 1400 نیومده بود!
آدم گاهی یه کاری میکنه که نمیدونه باید در جواب سوالات خودش از خودش! چه جواب و دلیل منطقی ای بیاره! گاهی رفتاری میبینی که میگی نکنه این تیریه که یه روز خودم به آسمون انداختم و حالا داره تو عمق جون خودم فرود میاد!
هیچ جوابی تا به امروز براش پیدا نکردم.
منتظرم و انتظار هیچ وقت تبدیل به عادت نمیشه، و سخت میگذره...
در نهایت :
نذر کردم گر از این غم به در آیم
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم :)
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
یادداشت شماره 64 :
امروز یک ژانویه, 2021 هست و شروع سال میلادی, جدید. برای ما که مبداء سال نوی خورشیدی هست ولی خب خیلی جاها شروع خیلی چیزا رو با سال میلادی تنظیم میکنن و از اونجایی که شروع امر پسندیده ایه ما هم استقبال میکنیم. تو پیج ایسنتای یک نفر، این تقویمی که پایین گذاشتم رو دیدم و طبق این تقویم
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
یادداشت شماره 66:
امروز روز اول از سه روزی هست که باید فعالیت, بدنی,م رو ثبت کنم (فعالیت بدنی کجا بود ) خب به خاطر خواب به شدت نامنظم دیشب که ساعت 05:55 صبح خوابیدم!!! امروز تا 11 و نیم ... 12 چنان در بستر افتاده بودم، گویی از میدان نبرد برگشتم :))))
خلاصه که برای روز اول باید بگم که تا 12... 12:30
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
خیلی زودتر از همیشه تعطیلمون کردند.گفتند برید.خطرناکه.خوابگاه ها تخلیه شد.در کل ایران.هنوزم نمیدونیم کی برمیگردیم.هنوزم نگران ادامه میدیم.هنوزم مثل برگ پاییزی که از درخت میفته،آدما در سراسر دنیا دارن میمیرن.دینا...ببین چه بینش محدودی دارم که کل دنیا رو این کره ی خاکی میبینم :)))
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
چهار سال پیش میترسیدم یهو از نمیدونم کجا بیای و اینجارو پیدا کنی و بخونی:)) از همون موقع برام واضح بود از همه چی سریع سر درمیاری:)) حالا بعد چهارسال نزدیک تر شدیم:) از خدا خواستم نزدیک تر شیم، حقیقی تر شیم، عاشق تر شی، عاشق تر شم، آرام تر شدیم کنار هم :)
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
وقتی تازه اومده بودم دانشگاه،گاه گاهی پست میذاشتم.یه شب خواب دیدم یکی از هم کلاسیام میاد و میخونه اینارو:)))))
+بدترین حس دنیا بیخیالیه.بیخیالی نسبت به بدست آوردن موفقیت،بیخیالی نسبت به بعضی حد و حدودها و و و...پیدا کردن تعادل به طور نظری برام به نظر سخت نمیاد.اما در عمل...
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
حالا هم برای فرار از وجدان درد نشستم که میان ترم دوشنبه رو بخونم.از اون میان ترم هم که بگذریم،شنبه و الکترونیک و کوئیز رو چیکار کنم؟!کل جمعه هم براش بره فایده نداره.
چرا اینطور شدم و چرا درست نمیشم و چرا به مدت یکسال و یک روزه به شدت در همه ی ابعاد زندگیم حماقت رو به حد اعلی و اولی و کوفت و نمیدونم زهرمارش رسوندم؟
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
عشق یعنی صبر در هنگام خشم....
کاش بعضی از خرده اعتقاداتم کم کم رنگ نبازه...
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
امتحانات سخت...بد...اینا یه طرف،خبر کوچ اجباری هم یه طرف:(
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور
برچسب:
نویسنده: متین موسویپور